جستجو در وب‌سایت:


پیوندها:



 چاپ یازدهم کتاب
 "تاریخ سینمای ایران
"
 با ویراست جدید
 و افزوده‌های تازه منتشر شد

 در کتابفروشی‌های
 تهران و شهرستان

 ناشر: نشر نظر

 



 صد و پنج سال اعلان
 و پوستر فيلم در ايران



صد سال اعلان و پوستر فیلم
در ایران

و
بازتاب هایش

 


 لینک تعدادی از مطالب



درباره‌ی محمد قائد
نیم‌پرتره‌ی مردی که
از «آیندگان» هم گذر کرد


بررسی طراحی گرافیک
و مضمون در عنوان‌بندی
فیلم‌های عباس کیارستمی :
پنجره‌ای رو به
جهان شعر



گفت‌وگو با اصغر فرهادی؛
درباره‌ی «فروشنده» و
فکرها و فیلم‌هایش :
... این دوزخ نهفته

گفت‌و‌گو با پرویز پرستویی؛
درباره‌ی بادیگارد و کارنامه‌اش

زندگی با چشمان بسته

گفت‌و‌گو با محمدعلی نجفی
درباره‌ی سریال سربداران
سی‌و‌یک سال بعد از
اولین پخش آن از تلویزیون

گفت‌وگو با مسعود مهرابی
درباره‌ی نقش‌های چندگانه‌ای که

در تاریخ ماهنامه‌ی «فیلم» ایفا کرد
و آن‌هایی که دیگر ایفا نکرد

گفت‌وگو با رخشان بنی‌اعتماد
درباره‌ی قصه‌ها و...:

نمایش هیچ فیلمی خطر ندارد


 
گفت‌و‌گو با بهرام توکلی کارگردان
من دیگو مارادونا هست:

فضای نقدمان مانند فضای
فیلم‌سازی‌مان شوخی‌ست

گفت‌و‌گو با پیمان قاسم‌خانی،
فیلم‌نامه‌نویس سینمای کمدی:
الماس و کرباس

گفت‌و‌گو با اصغر فرهادی
رو خط «گذشته»:

سينما برايم پلكان نيست

گزارش شصتمین دوره‌ی
جشنواره‌ی جهانی سن سباستین:
شصت‌سال كه چيزی نيست...

متن كامل گفت‌و‌گو
با ماهنامه‌ی «مهرنامه»،

به مناسبت
سی‌سالگی ماهنامه فیلم
:
ريشه‌ها

گفت‌و‌گوی ابراهيم حقيقی
با آيدين آغداشلو
درباره‌ی كتاب «صد سال اعلان
و پوستر فيلم در ايران»

گفت‌و‌گو با اصغر فرهادی
نويسنده
و كارگردان
جدایی نادر از سيمين
حقيقت تلخ، مصلحت شيرین
و رستگاری دريغ شده

قسمت اول | قسمت دوم  
قسمت سوم

بررسی كتاب
«پشت دیوار رؤیا»

بيداری رؤياها

كيومرث پوراحمد:
عبور از ديوار رؤياها،
همراه جادوگر قصه‌ها


تكنولوژی ديجيتال
و رفقای ساختار شكن‌اش
سينماي مستند ايران:
پيش‌درآمد


اسناد بی‌بديل
سينمای مستند ايران:
قسمت اول (۱۲۷۹ - ۱۳۲۰)


خانه سیاه است
سینمای مستند ایران:
قسمت دوم (۱۳۵۷ - ۱۳۲۰)


درباره‌ی آیدین آغداشلو:
پل‌ساز دوران ما


سایت ماهنامه فیلم، ملاحظات
و دغدغه‌های دنيای مجازی


گزارش پنجاه‌و‌ششمين دوره‌ي
جشنواره‌ي سن سباستين
(اسپانيا، ۲۰۰۸)
... به‌خاطر گدار عزيز

گفت‌و‌گو با آيدين آغداشلو
درباره‌ی مفهوم و مصداق‌های
سينمای ملی

جای خالی خاطره‌ی بلافاصله

گفت‌و‌گو با مانی حقيقی
به‌مناسبت نمايش كنعان

پرسه در كوچه‌های كنعان

گفت‌و‌گو با محمدعلی طالبی
از شهر موش‌ها تا دیوار

شور و حال گمشده

سين مجله‌ی فيلم،
سينمايی است، نه سياسی


گفت‌و‌گو با رضا میرکریمی
به‌مناسبت نمایش به‌همین سادگی

خيلی ساده، خيلی دشوار

گفت‌و‌گو با بهرام توکلی
به‌مناسبت
 نمایش
پا برهنه در بهشت

پا برهنه در برزخ
 

گمشدگان

گزارش چهل‌ودومین دوره‌ی
جشنواره‌ی کارلووی واری
(جمهوري چك، ۲۰۰۷)

پرسه در قصه‌ها

پرویز فنی‌زاده،
آقای حكمتی و رگبار

نمايشی از اراده‌ی سيزيف

گزارش چهل‌وهفتمین دوره‌ی
جشنواره‌ی تسالونیكی
(یونان) - ۲۰۰۶

پشت ديوار رؤيا

گفت‌وگو با رخشان بنی‌اعتماد 
درباره‌ی
خون بازی

مرثيه برای يك رؤيا

خون‌بازی: شهر گم‌شده

گفت‌وگو با رسول ملاقلی‌پور 
کارگردان
میم مثل مادر

ميم مثل ملاقلی‌پور

گفت‌وگو با ابراهیم حاتمی‌کیا 
درباره‌ی
به‌نام پدر
:

به‌نام آينده

برای ثبت در تاریخ سینمای ایران

یاد و دیدار

گفت‌و گو با جعفر پناهی
گزارش به تاريخ

گفت‌وگو با مرتضی ممیز
خوب شيرين

گزارش/ سفرنامه‌ی
پنجاه‌ و دومین دوره‌ی
جشنواره‌ی سن‌سباستین


گفت‌وگو با بهمن قبادی
 قسمت اول
/ قسمت دوم
 قسمت آخر

گفت‌وگو با عزیزالله حمیدنژاد
 قسمت اول
قسمت دوم
 قسمت سوم

گفت‌و گو با حسین علیزاده
 قسمت اول
قسمت دوم
 قسمت سوم

گفت‌وگو با گلاب آدینه
مهمان مامان را رايگان
بازی كردم


نقطه‌چین، مهران مدیری،
 طنز، تبلیغات و غیره


کدام سینمای کودکان و نوجوانان

جیم جارموش‌ وام‌دار شهید ثالث!

تاریخچه‌ی پیدایش
 کاریکاتور روزنامه‌ای


سینماهای تهران، چهل سال پیش

فیلم‌ شناسی کامل
 سهراب شهید ثالث


ارامنه و سینمای ایران

بی‌حضور صراحی و جام

گفت‌وگو با حمید نعمت‌الله:
مگر روزنه‌ی امیدی هست؟

«شاغلام» نجیب روزگار ما

اولین مجله سینمایی افغانستان

نگاهی به چند فیلم مطرح جهان

گزارش سی‌وهشتمین دوره‌ی
 جشنواره کارلووی واری


نگاهی به فیلم پنج عصر
ساخته‌ی سمیرا مخملباف

چیزهایی از «واقعیت» و «رویا»
برای بیست سالگی ماهنامه‌ی فیلم


بایگانی:
تير ۱۳۹۷
خرداد ۱۳۹۷

۰۱ تير ۱۳۹۷

شماره‌ی ۵۴۴ ماهنامه فيلم، تیر ۱۳۹۷

 

 

 

 

 

 

فهرست مطالب

 سینمای ایران
خشت و آینه:
لطفاً تحریم کالاهای فرهنگی را متوقف کنید!/ سینما مشکل‌ساز نیست/ این اراده‌ی جمعی مردم گیلان نیست/ ارژنگ امیرفضلی باشیم!/ لطفاً بی‌خیال شوید و ستاره بدهید.../ موهای سفیدِ کم‌پُشت و چین و چروک‌های دست و صورت/ داروی شفابخش ضد ترامپی!/ حرمت سالن‌های نمایش را حفظ کنیم.../  کراوات/  نیازمند توجه می‌باشد! /  آمارهایی از جنس دیگر
روایتی د ورادور از جام جهانی در غربت: این‌جوریش هم خوبه!
تازههای سینمای ایران: ناگهان درخت (صفی یزدانیان)/ سونامی (میلاد صدرعاملی)
درگذشتگان: ناصر ملكمطیعی: سوگِ ناصر/  ای نازنین، ناصر.../  تارزن کشور گمنام/ ستاره‌ی پشت ابرمانده/  ستار مرده است و دیگر نمی‌میرد/ با شرکت ناصر ملک‌مطیعی/ حسین شهاب: «فردا»یی که هیچ‌گاه از راه نرسید/ ویدا قهرمانی: تابوشکن/ هوشنگ آزادیور: دست‌های بدرقه
نقد سریال: شهرزاد: هزاراَفسانِ عشق و مرگ
تلویزیون: خاطره‌های دوران ازدست‌رفته
نقد فیلم: سه نقد بر دلم میخواد (بهمن فرمان‌آرا)/ نگاهی به مستند نقطه سر سطر درباره‌ی ابراهیم گلستان/ نقدی بر شماره‌ی 17 سهیلا  (محمود غفاری)
نگاهی به چند فیلم گروه هنر و تجربه: درباره‌ی فروشنده (وحید صداقت، تهمینه منزوی)/ زمانی دیگر (ناهید حسن‌زاده)/  برسد به دست آقای بنان (زهره محقق)/ ناپدید (فرحناز شریفی)
گزارش اكران: سینما تحت فشار عوامل بیرونی
نوستالگرافی: سینما رادیوسیتی تهران ثبت ملی شد/  عزت‌الله انتظامی؛حال‌وهوای این سال‌ها

سینمای جهان
نمای دور:
پیش‌درآمدی بر حماسه/ بدرود آقای بوردین/ خداحافظی جان لاستر با دیزنی/ سریال مستند جیمز کامرون درباره‌ی گونه‌ی علمی‌خیالی/ موج عظیمی که تا جایزه‌های اِمی هم رسید/ بیل ماهر واقعاً از ترامپ بیزار است/ ارتباط هری پاتر و سارومن با ماکرون، نتانیاهو، ترامپ و غیره!/ تلاش برای آفریدن یک زبان تازه‌ی انسانی/ اخراج موقت دیوید سایمن از توییتر/ فیلم مستندی درباره‌ی دیوید آیک/ اپیدمی زشت و مخربی به نام آزار سایبری
روی پرده: موروثی (آری آستر)/ شگفتانگیزها2 (براد برد)/ سولو: یک داستان جنگ ستارگانی (ران هاوارد)/  نفس (سایمن بیکر)
فیلمهای روز: دولاتف (الکسی الکسوویچ گرمن)/ پدمن (آر بالکی)/ تو هرگز واقعاً اینجا نبودهای (لین رمزی)
سینما برای چه ادامه دارد؟: در ستایش دو فیلم قدرندیده‌ی 2017: پست (استیون اسپیلبرگ)، دانکرک (کریستوفر نولان)
سوارانِ بی
سر!: تحلیلی بر چند نما از شاهکار جدید آندری زویاگینتسف، بیعشق
فلاش
بك در نمای متوسط: شب روز بعد (هیوبرت کورنفیلد)/ نوارهای اندرسن (سیدنی لومت)
گزارش جشنواره‌ی كن: کن 2018، بالا و پایین!

همکاران این شماره: همایون امامی، عباس بهارلو، کیومرث پوراحمد، فرزاد پورخوش‌بخت، امیر پوریا، محسن جعفری‌راد، شهرام جعفری‌نژاد، مصطفی جلالی‌فخر، رضا حسینی، محمد حقیقت، مهرزاد دانش، پوریا ذوالفقاری‌، هوشنگ راستی، شهزاد رحمتی، رضا زمانی، محمد شکیبی، علی شیرازی ، جواد طوسی، بهزاد عشقی، مازیار فکری‌ارشاد، دامون قنبرزاده، غزل گلمكانی، حمیدرضا مدقق، مازیار معاونی،  امید نجوان، پرویز نوری، سمانه نیك‌اختر، کیومرث وجدانی
روی جلد: داركوب: ساخته‌ی  بهروز شعیبی/ عكس از : مریم تخت‌كشیان

 

 چشم‌انداز ۵۴۴

روایتی دورادور از جام جهانی در غربت: اینجوریش هم خوبه!
کیومرث پوراحمد:
در ولایت غربت توی خانه‌ی دخترمان نشسته بودیم و سرمان به کار خودمان بود که همسر گرامی پیام فرستاد امروز شش‌ونیم به وقت تهران فوتبال است. همسر گرامی خوب می‌داند که ما ابداً اهل فوتبال نیستیم؛ آن قدر نیستیم که باور کنید هنوز نمی‌دانیم قرمز کدام است و آبی کدام. و فقط می‌دانیم که یکی رنگ یکی از دو تیم مهم ایران است و یکی هم رنگ آن یکی دیگر. و فقط می‌دانیم اسم یکی از این دو تیم مهم استقلال است (این را هم از بس توی شعارهای جمهوری اسلامی شنیده‌ایم یادمان مانده) و نمی‌دانیم آن یکی تیم دیگر اسمش چیست. و هنوز نمی‌دانیم لیگ یعنی چه و هنوز نمی‌دانیم رونالدو اهل کدام کشور است و...

درگذشتگان: ناصر ملكمطیعی (۱۳۰۹-۹۷): سوگِ ناصر
علی شیرازی:  
ناصر ملک‌مطیعی نمادی از یک تراژدی دیرینه‌ی شرقی با مضمونِ «خواستن، جستن، گاهی یافتن و سرانجام نرسیدن» است. او نخستین ستاره و جوان‌اول سینمای ایران بود که با چند ملودرام مانند ولگرد و گرداب به شهرت رسید و در ادامه، همه‌نوع فیلمی از تاریخی و روستایی گرفته تا کمدی بازی کرد و بیش از سه دهه با حضور در نقش‌هایی متنوع و متفاوت، نامش در صدر مقبول‌ترین ستارگان روز قرار داشت. اما آن‌چه او را جاودانه کرد بازی‌های هرازگاهی‌اش در نقش‌های تراژیک در آن سه دهه و بعد هم انزوای ناخواسته‌اش در چهار دهه‌ی پایان عمر بود...

ای نازنین، ناصر...
پرویز نوری:
یک جور اتفاق خوشایندی پیش آمد وقتی در شهریور 1338 من سردبیر «ستاره‌ی سینما» شدم، اولین شماره را با زندگی‌نامه‌ی مصور ناصر ملک‌مطیعی آغاز کردم. نوشته بودیم: «ناصر بین ما چهره‌ی تازه‌ای نیست. او دوست دیرینه‌ی همه‌ی آن‌هایی است که به سینمای ما پیوند و تعلق خاطری دارند.» در یکی از روزهای آخر تابستان بود که با ناصر ملک‌مطیعی برای تهیه‌ی گزارشی از زندگی‌اش دیدار داشتم و از او خواستم قدری از گذشته‌هایش بگوید... گفت در یک صبح بهاری در هشتم فروردین 1309 در خانه‌شان که پشت کارخانه‌ی برق تهران بود به دنیا آمد؛ در روزهایی که طبیعت چهره عوض کرده و طراوت و زیبایی به همراه آورده بود...

تارزن کشور گمنام
امیر پوریا:
تیتراژ پایانی زندگی آقای ناصر ملک‌مطیعی، تنها با اندوه و حسرت رقم خورد. اما اگر اندوه به حسرت نمی‌آمیخت و دهه‌هایی پیش از نقش ناماندگارش در نقشِ نگار (علی عطشانی، 1392)، یعنی وقتی هنوز نشانی از آن صلابت در او بود، ایفای نقش را ادامه می‌داد، آیا حس بعد از فقدان او با غم کم‌تری همراه می‌شد؟ دقیق‌تر بپرسم: هستند کسانی از همکاران او که وقتی از دنیا می‌روند، آدم‌ها در وصف و تحسین کارشان می‌گویند «خدا رحمتش کنه، خیلی دل مردمو شاد کرد». آیا ممکن بود آقای ملک‌مطیعی نیز یکی از آن‌ها قلمداد شود؟ یا همه‌ی یاد کردن‌ها و آه کشیدن‌ها همچنان به همان حضور او در هیأت «شمایل مردانگی» دهه‌های سی و چهل و پنجاه خورشیدی بازمی‌گشت؟ موضوع چالش‌برانگیز این نوشته، از همین‌جا مایه می‌گیرد: چه‌گونه است که هرگز او را یکی از نمونه‌های متناسب با قالب بسیار پرمخاطب و ضروری کمدی، نام ننهاده‌ایم؟...

ستاره‌ی پشت ابرمانده
جواد طوسی:
یکی از بهترین و ضدکلیشه‌ای‌ترین بازی‌های ناصر ملک‌مطیعی را در سه قاپ (زکریا هاشمی، 1350) در نقش یک مرد قمارباز گریزان از خانه (برزو) می‌بینیم که جایزه‌ی «سپاس» را برایش به ارمغان آورد. با آن‌که بخش زیادی از فیلم در یخچال‌های جنوب تهران و حین بازی سه قاپ می‌گذرد، به‌خوبی می‌توانیم درگیری‌ها و درهم لولیدن جمعی از آدم‌های علاف و بی‌شناسنامه را در یک دور و تسلسل یک‌نواخت و باطل باور کنیم و در آن فضا قرار بگیریم. شاید ساختار و بیان سینمایی فیلم در مشاهده‌ی دوباره‌ی این زمان ضعیف به نظر بیاید ولی همچنان فضای صمیمی و رئالیستی آن و در هم تنیده شدن دنیایی زمخت و مردانه و به‌شدت غریزی، هنوز به دل می‌نشیند...

ستار مرده است و دیگر نمیمیرد
بهزاد عشقی:
چرا چهل سال ناصر ملک‌مطیعی را از بازی منع کردند؟ مگر ملک‌مطیعی چه کرده بود؟ این بازیگر با حضور خود چه خسرانی می‌توانست در مبانی و ارزش‌های انقلاب به بار بیاورد؟ پاسخ این سؤال در سال‌های نخست پس از انقلاب مشخص بود: «بازگشت ستارگان فیلمفارسی می‌توانست به معنای برگشت به گذشته و احیای ضدارزش‌های دوران طاغوت باشد.» اما امروز دیگر کسی چنین پاسخ روشنی در آستین ندارد. یا این که در بازی «کی بود، کی بود، من نبودم»، همه نقش خود را در ممنوعیت ملک‌مطیعی انکار می‌کنند. اما در واقع چه کسانی ملک‌مطیعی را ممنوع‌الکار کردند؟ آیا مسبب اصلی فقط مسئولان حکومت انقلابی بودند؟ آیا نخبگان فرهنگی و سیاسی و طیفی از مردم نقشی در این داستان نداشتند؟

با شرکت ناصر ملکمطیعی
امید نجوان:
ردپای زنده‌یاد ناصر ملک‌مطیعی در سینمای مستند، نخستین بار در سال 79 و در تیتراژ چهقدر سینمای فردین خوب است (محسن رزقی) دیده شد که فیلم‌ساز با دست‌نوشته‌ی خود این فیلم را به ناصر ملک‌مطیعی تقدیم کرده بود؛ کسی که به تعبیر او «فردین را به سینما آورد.» این فیلم که در ستایش محمدعلی فردین ساخته شده بود، با وجود اعلام آمادگی یکی از نهادهای دولتی برای حمایت مالی، به شکلی قابل‌پیش‌بینی در محاق قرار گرفت و هرگز دیده نشد. اما...

هوشنگ آزادیور(۱۳۲۷-۹۷): دستهای بدرقه
همایون امامی:
هوشنگ آزادی‌ور شخصیتی چندوجهی بود با حضور مؤثر در عرصه‌های مختلف فرهنگی. در بیست‌وسوم اسفند 1321 در تهران متولد شد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌اش در 1340 با گرفتن دیپلم ریاضی در دبیرستان بامداد پایان یافت. آن‌چه در این دوران شاخص است گرایش او به رمان و داستان است؛ خواننده‌ای حرفه‌ای که می‌کوشد رمان یا داستانی را ناخوانده باقی نگذارد. در آزمون استخدامی بانک ملی پذیرفته می‌شود. توفیقی دیگر در داشتن شغلی مطمئن با درآمدی مکفی برای آن روزها. ولی فضای حاکم بر مناسبات کاری آن‌جا که مبتنی بر عدد و رقم حساب و کتاب است، او را وامی‌دارد پس از چند روز این شغل را رها کند و...

نقد سریال: شهرزاد: هزاراَفسانِ عشق و مرگ
شهرام جعفری‌نژاد:
دور از ذهن نیست که فصل‌های دوم و سومِ شهرزاد در نوشتارِ بنیادین خود، یک‌پارچه بوده‌اند (عنوان‌بندی یکسان و تعداد قسمت‌های این دو فصل نیز این را تأیید می‌کند) و بعداً به دلایلی - در تولید و پخش - تقسیم شده‌اند. به هر حال، چه این گمان درست باشد و چه نه، بخش‌بندی امروزینِ آن، پیکره‌ای متناسب یافته که در هم‌آوایی با آیینِ باروَری، می‌توان از آن‌ها با پیوندانِ سه‌گانه‌ی «کاشت، داشت، برداشت» یاد کرد: فصل اول در سیطره‌ی کامل بزرگ‌آقا تا مرگِ او (که طی آن، ضمن آگاهی از مناسباتِ سنتی اشرافِ قاجار و دربارِ پهلوی در مفسده‌ی پول و قدرت در حول‌وحوش کودتای 1332، با شخصیت‌های اصلی درام و روابط‌شان آشنا می‌شویم)، فصل دوم با حکمرانی قباد تحتِ نظارتِ بلقیس دیوان‌سالار تا مرگِ او (که طی آن، ضمنِ تغییرِ نسبی الگوهای سیاسی و اقتصادی جامعه به سوی ددمنشی و استبدادِ افزون‌تر در برزخِ پس از کودتا، چند شخصیتِ جدید واردِ داستان می‌شوند و برخی از شخصیت‌های پیشین، تحولاتی می‌یابند که در جهت‌گیری داستان و تبیینِ نقاطِ عطفِ ماجرا تأثیرگذارند)، و فصل سوم در فرمانروایی مطلقِ قباد تا مرگِ او...

تلویزیون: خاطرههای دوران ازدسترفته
مازیار معاونی:
سیما، امسال در یک سردرگمی و شاید هم بی‌برنامگی مجدد، با استراتژی تولید سریال‌های مناسبتی ماه رمضانی بیش‌تر پا به میدان گذاشت و سه مجموعه‌ی سرّ دلبران (محمدحسین لطیفی)، بچهمهندس (علی غفاری) و رهایم نکن (محمدمهدی عسکرپور) به همراه مجموعه‌ی تکراری آخرین بازی را پخش کرد. هر سه مجموعه‌ی ماه رمضان امسال آثار اخلاق‌محور جدی بودند و اثری از سریال‌های طنز در فهرست مناسبتی‌های امسال نبود؛ یک برنامه‌ریزی نسنجیده که مورد انتقاد هم قرار گرفت...

نقد فیلم: دلم میخواد (بهمن فرمانآرا): شیرجه در زاینده‌رود!
مصطفی جلالی
فخر: در دلم میخواد، پس از تصادفی خیالی، شبیه تصادف با فرشته در خانه‌‌ای روی آب، شخصیت اصلی/ بهرام فرزانه صدای موسیقی رقص‌آوری در گوش خود می‌شنود و دلش می‌خواهد با آن برقصد. ایده‌‌ای که در تعریف یک‌خطی‌اش، به نظر بامزه و هیجان‌انگیز و انتقادی/ اجتماعی می‌آید. اما فرمان‌آرا به‌شدت در قالب کلیشه‌های کهنه و بدون هیچ خلاقیت و جذابیتی در گسترش محور داستان، از سطح ایده فراتر‌ نمی‌رود. فیلمی که می‌خواهد درباره‌ی فقدان شادی و ملال‌آوری روزمرگی‌های جامعه هشدار بدهد، خودش به اثری کسالت‌بار تبدیل می‌شود...

رقص‌آشنا
پوریا ذوالفقاری:
نمی‌دانم در سینمای ایران سابقه دارد که فیلم‌سازی مؤلفه‌های آثار پیشینش را برای پرداختی پارودیک و هجوآمیز به دنیای اثر جدید خود فرابخواند یا نه. از این نظر و در نخستین مواجهه دلم میخواد فیلم مهمی‌ست. واقعیت این است که ما در سینمای‌مان سنت هجو نداریم و دلیل خیلی ساده‌اش فقدان آثاری‌ست که مخاطبان بسیاری آن‌ها را دیده و مشخصات‌شان را در ذهن داشته باشند. جز تک‌وتوک آثاری مثل قیصر و جدایی نادر از سیمین و آژانس شیشهای واقعاً فیلمی را سراغ ندارم که به بخشی از حافظه‌ی جمعی سینمادوستان بدل شده باشند...

واکنشی به پیرامون
هوشنگ گلمکانی:
دلم میخواد یک فیلم واکنشی است. واکنشی به پیرامون و به اوضاع عمومی جامعه لااقل در ابعاد روانی و اجتماعی‌اش؛ مثل بسیاری از رویدادها و واکنش‌هایی که در سال‌ها و دهه‌های اخیر در جامعه‌ی ایرانی (فرقی هم نمی کند؛ چه عوام و چه روشنفکران) شاهدش هستیم و چند سال است جلوه‌های بارزش در شبکه‌های اجتماعی فضای مجازی پیداست. از تغییر ماهیت آیینی مثل چهارشنبه‌سوری، تغییر آرایش و پوشش مردم - به‌خصوص زنان - استقبال یا عدم استقبال از یک فیلم یا سریال، ...تا نتیجه‌ی فلان انتخابات که...

نگاهی به مستند «نقطه سر سطر» درباره‌ی ابراهیم گلستان
کیومرث وجدانی:
به‌سختی می‌توانستم باور کنم در قلب لندن هستم. گالری برونئی [در دانشگاه سوآس لندن]، که اولین نمایش مستند 84دقیقه‌ای نقطه سر سطر (محمد عبدی، 2018) در آن برگزار می‌شد، فضایی کاملاً ایرانی داشت و احساس می‌کردم با وجود دوری از وطن، در آن هستم. این غم غربت در تنها شخصیت فیلم هم وجود دارد. ابراهیم گلستان در 1354 به انگلستان مهاجرت کرد و به اقرار خودش علاقه‌ای به بازگشت ندارد، و می‌گوید «خشت و دیوار» آن‌جا دیگر برایش جذابیتی ندارد. به هر حال پشت لایه‌ی انکار، از لحن نوستالژیک صحبتش درباره‌ی گذشته می‌توان عشقش به وطن را تشخیص داد...شماره‌ی 17 سهیلا 

(محمود غفاری): نیاز
فرزاد پورخوش
بخت: شماره‌ی 17 سهیلا با هر معیاری اثری قابل‌اعتناست. بر خلاف آن‌چه به نظر می‌آید، دومین ساخته‌ی بلند محمود غفاری (که فیلم اولش این یک رؤیاست... مجوز نمایش نگرفت) به هیچ عنوان فیلم ایده نیست؛ بلکه اثری اجرایی‌ست که ایده‌اش تنها به عنوان کاتالیزوری فریب‌دهنده برای ایجاد جذابیت به کار رفته است. (منظور، فریبندگی در تکنیک روایی‌ست و نه در درون‌مایه.) در واقع تأثیرگذاری فیلم نه به جهت داشتن یک ایده‌ی بکر، که به دلیل نحوه‌ی ارائه و اجرای هوشمندانه‌اش است. کلیت فیلم، ساختاری شبه‌اپیزودیک دارد که در آن، اکثر قریب به اتفاق فصل‌ها و سکانس‌ها ماهیتی ‌مستقل دارند و چندان به پیش و پس از خود وابسته نیستند...

درباره‌ی فروشنده (وحید صداقت، تهمینه منزوی): درباره‌ی فرهادی
رضا زمانی:
نگرش سازندگان مستند درباره‌ی فروشنده بیش‌تر بازمی‌گردد به همان دلیل اول، و خود مستند هم پیداست چنین هدفی دارد که از ایده تا اجرا شیوه‌ی کار فرهادی را بشکافد و برای ورود به ذهن او تلاش کند. بنابراین از شکل‌گیری نطفه‌ی فیلم فرهادی شروع می‌کند؛ از یک ایده‌ی ساده که خود فرهادی مقابل دوربین می‌گوید، یک تصویر کاملاً ذهنی که در نگاه اول به نظر بی‌ربط و بی‌معناست: تصویری از یک صحنه‌ی تئاتر که به اشکال مختلف نورپردازی می‌شود و این ایده، داستان خود فروشنده هم هست: نور تاباندن به صحنه‌ای که این بار تجاوز به حریم خصوصی و زندگی زن و شوهری جوان است.

زمانی دیگر (ناهید حسنزاده): برزخ
فیلم با تولد یک نوزاد آغاز می‌شود. تولدی که باید سرآغاز یک زندگی نو باشد و شادی را با خود به ارمغان آورد. گریه‌های کودک می‌تواند آغاز خنده‌های یک مادر باشد ولی مسیر فیلم مسیر دیگری است؛ مسیری که مرتب انتظارهای مخاطب را به چالش می‌کشد...

برسد به دست آقای بنان (زهره محقق): بنان خوبه... بنان خیلی خوبه
برسد به دست آقای بنان
شرح شیدایی جوان موسیقی‌دوستی است که می‌خواهد به استاد آواز و تصنیف‌خوانی ایران ادای دین کند و این کار را از طریق ساخت مستند پرتره‌ای درباره‌ی او انجام می‌دهد. مستند پرتره‌ای که حلقه‌ی اتصال سکانس‌های آن، نامه‌ای خیالی‌ست که کارگردان به بنان می‌نویسد و از طریق سؤال‌هایی از آن مرحوم به زندگی‌اش سرک می‌کشد. سراغ کسانی را می‌گیرد که به او نزدیک بوده‌اند تا از طریق گفته‌های آن‌ها با خلق‌وخوی بنان و نوع نگاهش به هنر آشنا شود...

ناپدید (فرحناز شریفی): نخواهد شد نام او ناپدید
داستانی در فیلم وجود دارد که در برخورد اول به نظر می‌رسد خارج از هدف اصلی و طراحی فیلم‌ساز است، یعنی همان تمرکز بر ناپدید شدن. داستان کوهنوردان «گم‌شده» که به خاطر حادثه‌ای نامعلوم بازنگشته‌اند. اما خوب که به آن بنگری می‌بینی با توجه به آن‌که این داستان اوایل فیلم روایت می‌شود بیش‌تر راهی است برای عبور از معنای «گم شدن» و رسیدن به همان هدف اصلی...

گزارش اكران: سینما تحت فشار عوامل بیرونی
طی این چند سال، شاید هیچ زمانی از ابتدای سال 97، سینمای ایران چنین تحت فشار عوامل بیرونی قرار نگرفته باشد. یکی از این عوامل بالا رفتن قیمت ارز و طلا و پایین آمدن قدرت خرید مردم در پی خروج آمریکا از توافق برجام و برقرار شدن تحریم‌های جدید بود که تأثیر پنهان و آشکار خود را بر سینما هم گذاشت. آغاز ماه رمضان هم روی فروش فیلم‌ها تأثیر گذاشت. هرچند طرح افطار تا سحر اجرا شد و دست‌اندرکاران سعی کردند با نیم‌بها کردن بلیت در ساعت‌های قبل از افطار و نمایش فیلم‌ها تا سانس 2 بامداد (با بلیت تمام‌بها)، به سینماها رونق بدهند اما به نظر می‌رسد بر خلاف سال‌های پیش، این ‌بار این اتفاق نیفتاد...

نوستالگرافی: سینما رادیوسیتی تهران ثبت ملی شد
چندی پیش، سینما رادیوسیتی به عنوان یک بنای تاریخی ثبت ملی شد. این‌ها عکس‌هایی‌ست از این سینما در چند مقطع مختلف؛ سینمایی که برای برخی خاطره‌انگیز است، عده‌ای فقط آن را به عنوان یک داروخانه به یاد می‌آورند و نسل امروز آن را همچون یک ساختمان متروک می‌شناسد. اما سینما رادیوسیتی که اکنون ویرانه‌اش در خیابان ولی‌عصر قرار دارد از سینماهای مشهور و محبوب پایتخت بود که در بیست‌سالگی در آتش خشم انقلاب سوخت و از آن پس، بجز مدتی که از قسمت جلو (سالن انتظار آن) به عنوان داروخانه و از سالن اصلی‌اش به عنوان انبار استفاده می‌شد، متروک ماند...

سینمای جهان - روی پرده: موروثی (آری آستر)
شهزاد رحمتی:
موروثی اولین فیلم سینمایی آری آستر 31ساله است. اولین فیلمی که دید دیک تریسی بود. در آن زمان چهار سال داشت. در صحنه‌ای از فیلم، یکی از شخصیت‌ها در حالی که دیواری از آتش پشت‌سرش است با تفنگ شلیک می‌کند. آستر می‌گوید که با دیدن این صحنه از روی صندلی‌اش پریده و از سالن سینما بیرون آمده و شش محله‌ی نیویورک را دوان‌دوان پیموده است! با این حال چندی بعد به‌شدت دل‌بسته‌ی سینمای وحشت شد: «همه‌ی فیلم‌های قسمت سینمای وحشت هر مغازه‌ی ویدئویی را که پیدا کرده بودم تماشا کردم. نمی‌دانستم چه‌طور می‌توان افراد را برای همکاری در ساخت چیزی از این دست گرد هم آورد...

شگفتانگیزها2 (براد برد)
فیلم که بیستمین فیلم سینمایی پیکسار است دنباله‌ای است بر اینکردیبلها/ خانواده‌ی شگفتانگیز (براد برد، 2004). با وجود موفقیت بسیار زیاد آن فیلم، برد گفته بود فقط در صورتی دنباله‌ای بر آن خواهد ساخت که بتواند داستانی به همان خوبی یا بهتر از آن را طرح کند. ایده‌ی تبدیل شدن باب/ آقای اینکردیبل به پدری خانه‌نشین در حالی که هلن/ الاست‌گرل نان‌آور خانه می‌شود از همان ابتدا وجود داشت ولی سال‌ها طول کشید تا برد داستان کاملی را حول این ایده بیافریند. در آوریل 2014 مدیرعامل دیزنی، باب آیگر، و براد برد اعلام کردند دنباله‌ی اینکردیبلها/ خانواده‌ی شگفتانگیز رسماً تدارک دیده شده و برد مشغول کار روی ایده‌ی داستانی جدیدش است...

فیلمهای روز: دولاتف (الکسی الکسوویچ گرمن): در ستایش وجود
مهرزاد دانش:
دولاتف (دولتوف) بر خلاف عنوانش که اشاره به یکی از داستان‌نویسان متأخر قرن بیستم روسیه دارد، یک فیلم زندگی‌نامه‌ای از یک هنرمند نیست. اگر قرار بود زندگی‌نامه باشد، شاید مناسب‌تر ‌بود از فضا و مقطع دیگری آغاز کند و ادامه دهد. مثلاً خود این نویسنده، داستانی به نام چمدان دارد؛ در این داستان، نویسنده که به آمریکا تبعید شده، وقتی در بدو ورود چمدانش را باز می‌کند، با بیرون آوردن وسایلش همچون پوتین، ژاکت و... از چمدان، خاطراتش را از شوروی به یاد می‌آورد. همین ایده، مطلع مناسبی برای یک اثر زندگی‌نامه‌ای می‌توانست باشد...

پدمن (آر بالکی): گذرنامه‌ی هندی
دامون قنبرزاده:
بعد از اکران این فیلم، آروناچالام موروگانانتام، کسی که روش انقلابی‌اش برای تولید نوار بهداشتی‌های ارزان‌قیمت در هندوستان بسیار سروصدا به پا کرد و این فیلم هم بر اساس همین شخصیت ساخته شد، تلاش کرد در فضای مجازی هم چالشی با عنوان «چالش پدمن» راه بیندازد تا با استفاده از امکانات این فضا نشان بدهد که دوران قاعدگی زن‌ها شرم‌آور نیست. در این چالش او از آدم‌های عادی و سرشناس خواست با نوار بهداشتی عکس بگیرند و در اینترنت منتشر کنند. جالب این‌جاست که اولین نفری که این کار را کرد، آکشی کومار بود. بعد از او خیلی‌ها وارد این چالش شدند تا تابوها را جابه‌جا کنند...

تو هرگز واقعاً اینجا نبودهای (لین رمزی): مردی که با کابوس‌هایش سفر می‌کند
مازیار فکری
ارشاد: ذکر این نکته که همه‌ی قصه‌ها تا کنون بارها گفته شده‌اند و فقط شیوه‌ی روایت این قصه‌های تکراری است که به یک اثر دراماتیک (ادبیات، تئاتر و سینما) وجاهت و تمایزی می‌بخشد، گزاره‌ای تکراری و بدیهی است. اما این‌که لین رمزی چه‌گونه به ساختارزدایی و کلیشه‌شکنی موفق در روایت قصه‌ی تکراری‌اش دست زده، می‌تواند موضوع بحث جالبی در برخورد با یک فیلم متفاوت و در عین حال پای‌بند قواعد و کلیشه‌های ژانر باشد. به‌ویژه آن‌که خانم رمزی با ارجاع‌های پرشمار به فیلم‌ها و سکانس‌های ماندگار سینما، خود نشانی منبع و منشأ ارجاع‌های فیلم را می‌دهد...

سینما برای چه ادامه دارد؟: در ستایش دو فیلم قدرندیده‌ی 2017
امیر پوریا:
در شماره‌ی قبل، با تأکید بر خطای تاریخی و رایجی که تصور می‌کند «هنر، سلیقه‌ای است»، چالشی تحلیلی داشتیم و مبنای این چالش را مکث بر سه فیلم قرار داریم که سال گذشته بیش از حد تحسین شدند: شکل آب (گی‌یرمو دل تورو، 2017) و فرار کن/ GetOut (جردن پیل، 2017) که جایزه‌های مهمی را در فصل جوایز منتهی به مراسم اسکار دریافت کرده بودند و مادر! (دارن آرونوفسکی، 2017) که در ایران، جرگه‌هایی از به‌اصطلاح خاص‌پسندها را مرعوب کرده بود... آن‌چه برای خود نگارنده به منزله‌ی چالشی جذاب جلوه می‌کند، تفاوت دنیایی است که سه فیلم ارزشمند و باطراوت پست (استیون اسپیلبرگ، 2017)، دانکرک (کریستوفر نولان، 2017) و رشته‌ی خیال (پل تامس اندرسن، 2017) خلق می‌کنند و بنیان‌های ساختاری و اهداف عاطفی هر کدام به‌کلی از دو فیلم دیگر، جداست. به بیان دیگر، در ادامه‌ی چالش با تصور «سینما، سلیقه‌ای است»، پرداختن به آن‌چه جوهره‌ی هر یک از این سه فیلم را شکل می‌دهد و به گمانم از سوی جماعت تصمیم‌گیرنده در جوایز اسکار امسال درک نشده، می‌تواند ما را از چند مسیر مختلف به لذت و ذات سینما نزدیک کند.

سوارانِ بیسر!: تحلیلی بر چند نما از شاهکار جدید آندری زویاگینتسف، بیعشق
رضا حسینی: بی
عشق پنجمین فیلم زویاگینتسف (که جایزه‌ی هیأت داوران جشنواره‌ی کن را گرفت و یک بار دیگر نامزد دریافت اسکار شد) جدا از دنیای بسیار پیچیده و پرجزییاتش می‌تواند فرصتی فوق‌العاده برای بررسی سینمای این فیلم‌ساز مؤلف باشد که متأسفانه این‌جا فرصتش فراهم نیست؛ اما تلاش بر این است که با تمرکز بر چند نمای کلیدی از فیلم (شاید) به ایده‌ها و جزییاتی پرداخته شود که پیش از این کم‌تر روی آن‌ها تمرکز شده است.

فلاشبك در نمای متوسط: شب روز بعد (هیوبرت کورنفیلد)
هوشنگ راستی:
بر خلاف فیلم‌های دیگری که حول یک آدم‌دزدی دور می‌زند و درگیری گروگان‌گیرندگان با پلیس روایت می‌شود، در این فیلم اصلاً پلیسی را به صورت تعقیب‌کننده نمی‌بینیم و فیلم حکایت روابط بین دزدها و اختلاف‌های‌شان است و فیلم را با یک نتیجه‌ی غیرمعمول و بدیع به آخر می‌رساند. دیگر پلیس‌ها نیستند که آدم‌ربایان را مغلوب کنند و گروگان را نجات دهند بلکه خود دزدها به جان هم می‌افتند و همگی جز بادی (مارلون براندو) که از نظر روحی نسبتاً از بقیه سالم‌تر است کشته می‌شوند. دسته‌ی آدم‌ربایان تشکیل شده از رهبر آن‌ها که مرد زهواردررفته‌ای‌ست که می‌خواهد آخرین زورش را بزند و کنار برود و...

گزارش جشنواره‌ی كن: کن 2018، بالا و پایین!
محمد حقیقت:
جشنواره‌ی کن امسال کمی نزول کرده است. هر قدر هم بخواهیم با ملاحظه و رودربایستی درباره‌ی این دوره از جشنواره صحبت کنیم، بیهوده است. مشکلات یکی‌دوتا نیستند. یکی‌اش به هم زدن سانس‌های فیلم‌ها برای منتقدان که دیرتر از سانس رسمی گذاشته‌اند. در هفتاد سال گذشته، پیش از نمایش رسمی هر فیلمی، آن را به منتقدان نشان می‌دادند. با این برنامه‌ریزی جدید، برای منتقدان حسی از بی‌احترامی ایجاد شده بود که انعکاس آن در چهره‌ی منتقدان دیده می‌شد و حتی در روزنامه‌ها هم از این دل‌خوری نوشته بودند. از جمله در روزنامه‌ی معتبر «لوموند» نوشتند: «آیا منتقدان و جشنواره‌ی کن به پای هم پیر خواهند شد؟» از سوی دیگر، گزینش تعدادی فیلم بسیار ضعیف برای مسابقه، به اعتبار جشنواره لطمه می‌زند، طوری که برخی از کارگردان‌ها و تهیه‌کننده‌ها ادعا دارند که از این پس، دیگر جشنواره‌ی کن برای‌شان در اولویت قرار نخواهد داشت. این باعث خواهد شد که روزبه‌روز جشنواره‌ی ونیز به مدیریت آلبرتو باربرا، اهمیت بیش‌تری پیدا کند...

2 لینک این مطلب

۰۱ خرداد ۱۳۹۷

شماره‌ی ۵۴۳ ماهنامه فيلم، خرداد ۱۳۹۷

 

 

 

فهرست مطالب

 

سینمای ایران
خشت و آینه:
کبابِ کتاب بر آتش قلیان/ زندان‌ها را خلوت کنید/ ممیزی فیلم و کتاب هیچ نتیجه‌ای ندارد/ بازگشت به آینده/ قاطعیت و مصلحت و شفقت/ تهیه‌کنندگان بی‌شناسنامه
تازه‌های سینمای ایران: آشفتگی (فریدون جیرانی)/ پیلوت (ابراهیم ابراهیمیان)/ لابی (محمد پرویزی)
درگذشتگان: ناصر چشمآذر: جماعت من دیگه حوصله ندارم، به خوب امید و از بد گله ندارم/ بارانِ ریزِ عشق/ اشکم را چرا ندیدی/ محمد زرین: هنرمندی که رفت.../ قاسم افشار: نمادی از یک زمانه‌ی سپری‌شده
یک ایرانی در سرزمین عجایب: فیلم‌های داخلی با لوکیشن‌های خارجی: از کمدی، سیاسی، ترسناک... تا کمدی!
همه میدانند: جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر و فیلم‌های غایب
سریالسازی به سبک سیما: نگاهی به مجموعه‌ی تلویزیونی کوبار
به سوی پرتگاه:
شبکه‌ی نمایش خانگی و سریال‌های پی‌درپی
دیدهبان: صندلی خالی/ وانیل و شکلات: مدها و جریان‌های سینمایی/ توووووووووی دروازه: پرده‌ی پاره!
*                                            
نقد فیلم‌های ایرانی
نقدی بر آن سوی ابرها (مجید مجیدی)/ گفت‌وگوی اختصاصی با اِی. آر. رحمان، آهنگ‌ساز برنده‌ی اسکار/ دو نقد بر خوک (مانی حقیقی)/ دو نقد بر چهارراه استانبول (مصطفی کیایی)/ دو نقد بر خجالت نکش (رضا مقصودی)/ دو نقد بر عصبانی نیستم! (رضا درمیشیان)/ نگاهی به بازی نوید محمدزاده در عصبانی نیستم!/ نقدی بر جشن دلتنگی (پوریا آذربایجانی)/ نگاهی به چند فیلم گروه هنر و تجربه: دژاوو (رایا نصیری)/ رفتن (نوید محمودی)/ خوانِ بیخان (هادی معصوم‌دوست)
فیلم میسازیم که مخاطب آن را ببیند: همراه با چهار کارگردان جوان نخستین مجموعه‌ی اکران سراسری فیلم کوتاه در ایران
گزارش اکران: اعتراض‌ها، تخلف‌ها
نوستالگرافی: روزی روزگاری سینما آزادی/ روزی روزگاری که دکه‌ی مطبوعاتی فقط دکه‌ی مطبوعاتی بود/ روزی روزگاری، لبخندها و قهقهه‌های عصر طلایی
*
سینمای جهان
نمای دور:
فن‌تریر همچنان جنجال‌ساز است/ سریال مستندی درباره‌ی محکومیت عدنان سید/ پلنگ سیاه قهرمانی به مفهوم واقعی کلمه!/ انقضای کپی‌رایت چند فیلم مهم/ فیلم تارانتینو تابستان کلید می‌خورد/ ادامه‌ی بروکلین نُه-نُه در یک شبکه‌ی دیگر/ موفقیت چشمگیر «انتقامجویان: جنگ ابدیت»/ تمدید «مرد خانواده» و «همبرگرفروشی باب»/ فلانگن دنباله‌ی تلألو را می‌سازد/ توقف ساخت سریال‌های جنگیر، لوسیفر و...
با ترس زندگی می‌کنیم: فیلم‌ها و سریال‌هایی که نطفه‌شان در وحشت بسته شده
نویسندگان پشت پرده یا پرتقاضاترین دکترهای شهر!: هفده فیلم‌نامه‌ای که سینماگران بزرگ بازنویسی کرده‌اند
فیلمهای روز: تنفس (اندی سرکیس)/ محوشدگی (فاتح آکین)/ ایکاروس (برایان فوگل)/ رشته‌ی خیال (پل تامس اندرسن)
نمای متوسط: لال (دانکن جونز)/ ناشناس (اندرو نیکول)/ نسل آهن 2 (ولاد یودین)/ ترانه‌ی گرانیت (پت کالینز)
دخلی به سلیقه ندارد: علیه سه فیلم تحسین‌شده‌ی 2017 (شکل آب، فرار کن و مادر!)
فلاش
بک در نمای متوسط: مرد قانون (مایکل وینر)/ به آنها بگو ویلی بوی اینجاست (آبراهام پولانسکی)
آخرین رقص ملکه‌ی مار: سری دوی خاموش شد
دوران طلایی سینمای کمدی صامت: بخش سوم: هرولد لوید: شهروند خوش‌شانس
گریز از سایه: گفت‌وگوی اختصاصی با فرانکو نرو در حاشیه‌ی جشنواره‌ی جهانی فجر

همکاران این شماره:
احمد امینی، عباس بهارلو، کیومرث پوراحمد، امیر پوریا، محسن جعفری‌راد، شهرام جعفری‌نژاد، مصطفی جلالی‌فخر، حسن حسینی، رضا حسینی، هوشنگ راستی، شهزاد رحمتی، مازیار رضایی، رضا زمانی، سُمیرا زمانی، التفات شکری‌آذر، علی شیرازی، تهماسب صلح‌جو، ریحانه عابدنیا، نیما عباس‌‌پور، بهزاد عشقی، مازیار فکری‌ارشاد، سمیه قاضی‌زاده، دامون قنبرزاده، مازیار معاونی، امید نجوان، سمانه نیک‌اختر
عکس روی جلد: سحر دولتشاهی، بهرام رادان ماهور الوند، محسن كیایی  در «چهار راه استانبول»، عكس از میلاد كیایی

 

چشم‌انداز ۵۴۳
 

درگذشتگان - در سوگ ناصر چشمآذر: جماعت من دیگه حوصله ندارم/ به خوب امید و از بد گله ندارم
کیومرث پوراحمد:
دوسه سال پیش ناصر کنسرتی داشت در سالن بزرگ برج میلاد. مردم چنان به تماشای هنرنمایی آهنگ‌ساز محبوب‌شان شتافته بودند که روی پله‌ها هم آدم نشسته بود. توی آن سالن دوهزارنفره دوهزار و چندصد نفر نشسته بودند و شیرین جوری همه‌چیز را دقیق و درست مدیریت کرد که با آن انبوه جمعیت همه‌چیز به خیر و خوبی به انجام رسید. تا آن‌جا که ما از اندکی دور و اندکی نزدیک می‌دیدیم واقعاً اگر مدیریت شیرین نبود ناصر سال‌ها پیش از میان ما رفته بود. به گمانم این بیست سال آخر عمر و سلامت و خلاقیت ناصر را مدیون شیرین احمدلو هستیم. و شیرین سرانجام بهترین هدیه‌ی همه‌ی هستی ناصر را هم به او داد؛ همان دختر رؤیایی‌اش؛ رعنا را که...

بارانِ ریزِ عشق
عباس یاری:
ناصر چشم‌آذر چهره‌ای بود خارج از تعریفی كه می‌شود درباره‌ی آدم‌های عادی روایت كرد، طی چند دوره‌ای كه ماهنامه‌ی «فیلم» مراسم اهدای جوایز به برگزیدگان سینمای ایران را در سینما آزادی برگزار می‌كرد، ناصر از ابتدا تا پایان پای ثابت این مراسم بود؛ چند روز قبل از مراسم وارد میدان می‌شد، از خواب و آرامش می‌افتاد، موسیقی ده فیلم انتخابی را تمرین و آماده می‌كرد و برای ورود هر منتقد روی صحنه قطعه‌ای انحصاری می‌ساخت. زمان اجرای مراسم هم نزدیك به چهار ساعت روی صحنه می‌ایستاد و می‌نواخت. با تمام زحماتی که می‌کشید هرگز ریالی از ما طلب نکرد، در حالی که بارها و بارها پیشنهاد كرد ماهنامه‌ی «فیلم» این مراسم را مجدداً راه‌اندازی كند، حتی پیشنهاد كرد خودش با دوندگی مجوزهای لازم را بگیرد...

اشکم را چرا ندیدی
تهماسب صلح
جو: سال‌های کودکی، خیلی پیش‌تر از آن‌که با نام ناصر چشم‌آذر آشنا شوم، پدرش را بارها دیده بودم، چون آشنای پدرم بود و گهگاه چالقیچی (نوازنده) جشن عروسی آذربایجانی‌های ساکن تهران می‌شدند. حتی یک نوار کاست با آهنگ‌سازی و نوازندگی اسماعیل چشم‌آذر و خوانندگی پدرم به بازار روانه کردند که باب پسند آذری‌زبان‌ها قرار گرفت. تصویری از آن روزها به یاد دارم که در خانه تمرین می‌کردند و من از پشت پنجره به تماشا می‌ایستادم...

قاسم افشار: نمادی از یک زمانه‌ی سپری‌شده
تفاوت دیگر افشار با دیگر همکاران مردش این بود که به مدد همان ته‌لبخند همیشگی هم که شده خوش‌چهره‌تر یا دل‌نشین‌تر به نظر می‌رسید. ضمن این‌که او جزو مردانی بود که محاسن به چهره‌اش می‌آمد و توی ذوق نمی‌زد. از این‌ها گذشته، او برای بسیاری از ما نمادی از آن روزگار تک‌صدایی است؛ چه آن زمانه را «طلایی» توصیف کنیم و اسیر نوستالژی‌های خواسته و ناخواسته‌اش باشیم و چه آن روزگار را به هر دلیلی دوست نداشته باشیم. او نمادی از تاریخ آن زمانه است؛ دست‌کم روی صفحه‌ی تلویزیون و اخبارش که زمانی پربیننده بود و بااهمیت هم تلقی می‌شد...

یک ایرانی در سرزمین عجایب: فیلم‌های داخلی با لوکیشن‌های خارج
دامون قنبرزاده:
پیش از انقلاب، با فیلم‌هایی مثل یک اصفهانی در نیویورک (شاء‌الله ناظریان) یا یک اصفهانی در سرزمین هیتلر (نصرت‌الله وحدت)، ایرانی‌ها به خارج رفتند و در آن‌جا اتفاق‌هایی رقم ‌زدند. در این فیلم‌ها و نمونه‌های مشابه آن، به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی دوران پیش از انقلاب، نگاه به کشوری خارجی با اعتدال و بدون دیدگاهی هیجان‌زده است. در واقع «خارج» جایی‌ست مدرن و تکنولوژیک که شخصیت ایرانی حاضر در آن، با دیدن ساختمان‌های بلند و آسانسور و درهای اتوماتیک و مترو چشم‌هایش گرد می‌شود. به عنوان مثال، وقتی وحدت در نقش یک اصفهانی به نام احمد به نیویورک می‌رود تا برادرش را به ایران بازگرداند، نگاه او به شاخصه‌های مدرن کلان‌شهری مانند نیویورک، چنان گیج است که...

همه میدانند: جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر و فیلم‌های غایب
محمد محمدیان:
حالا تبدیل به عادت شده؛ برخی فیلم‌هایی که در جشنواره‌ی ملی فیلم فجر به نمایش در‌نمی‌آیند و به هر دلیل کنار گذاشته می‌شوند یا به جشنواره نرسیده‌اند، در جشنواره‌ی جهانی فجر حضور دارند. شک هم نکنید دلیل این شرکت پی‌گیری‌های خود رضا میرکریمی به عنوان مدیر جشنواره پشت این رویداد مهم سینمایی کشور و این فیلم‌ها است. میرکریمی فقط نتوانست همه میدانند (اصغر فرهادی) را در جشنواره‌ی جهانی فجر به نمایش بگذارد. به قول پویا بادکوبه، کارگردان درساژ که در نخستین روز جشنواره به نمایش درآمد: «باز خوبه جشنواره‌ی جهانی فیلم فجر برای اولین نمایش برخی فیلم‌ها  هست.»...

به سوی پرتگاه: شبکه‌ی نمایش خانگی و سریال‌های پی‌درپی
مازیار معاونی:
تولید مجموعه‌های خنثی برای شبکه‌ی نمایش خانگی خطری‌ست جدی که آینده‌ی این امکان تازه را تهدید می‌کند. یادمان نرفته که روزگاری نه‌چندان دور تولید تله‌فیلم اتفاقی خوشایند و محسوب می‌شد اما تلویزیون با چرخشی فکرنشده و آسان‌گیری درک‌ناشدنی، چه زود قالب «تله‌فیلم» را از نفس انداخت. حالا هم حکایت همان است و این درست که سیما با اغلب سریال‌های نمایشی‌اش قادر به راضی نگاه داشتن مخاطبانش نیست و مجموعه‌های خوبی نظیر پایتخت و لیسانسهها در میان خیل آثار ضعیف نمایشی استثنا هستند، ولی نباید اجازه داد که چنان وضعیتی در شبکه‌ی نمایش خانگی هم تکرار شود...

دیدهبان: صندلی خالی
شاهین شجری‌کهن: کسانی که نه دغدغه‌ی فرهنگی دارند و نه سینما را می‌شناسند، با استفاده از وجاهت حرفه‌ای یک تهیه‌کننده‌ی نام‌آشنا وارد عرصه‌ی تولید می‌شوند و بعد هم اسم خودشان را می‌گذارند «سرمایه‌گذار». این نوع سرمایه‌گذارها معمولاً اهدافی غیرسینمایی دارند و دنبال درآمد یا معافیت مالیاتی یا پولشویی‌اند؛ شکل وخیم‌ترش هم فعالیت مؤسسه‌هایی‌ست که رسماً تابلوی حرفه‌ای سفارش می‌دهند و با بودجه‌ی کلان دولتی، پول‌هایی به سینما تزریق می‌کنند تا برنامه‌های سیاسی بلندمدت‌شان (خیلی زیرپوستی) اجرا شود. این مؤسسه‌ها آن قدر پول دارند که گاهی...

نقد فیلم‌های ایرانی - نقدی بر آن سوی ابرها (مجید مجیدی)
امیر پوریا:
مجیدی در نوع دل‌سوزی برای بچه‌های سختکوش ناگزیر به قاچاق در بدوک، در نمایش لجاجت‌های پسر و مهربانی‌های ناپدری در پدر، در نمایش زندگی پسرک نابنیای رنگ خدا با هدف قرار دادن رقت قلب مخاطب و بارها و جاهای بسیار دیگر، همواره قلب هندی پرکاری داشته است. حتی در دوران بازیگری‌اش، حین بازنمایی سرگشتگی شخصیت واله در بایکوت (محسن مخملباف) یا اندرزهای معلم در شنا در زمستان (محمد کاسبی) یا اضطراب شهید اندرزگو در تعقیب و گریزهای تیرباران (علی‌اصغر شادوران)، در هم بردن ابروها میمیک آشنای او بود و شکل بس آشکاری از انتقال احساسات به بیننده را دنبال می‌کرد...

گفت‌وگوی اختصاصی با اِی. آر. رحمان، آهنگ‌ساز برنده‌ی اسکار: خلق کردن برایم مهم است
گفت‌و‌گو کننده:
سمیه قاضیزاده/ رحمان: خودم را هیچ‌گاه در چارچوب موسیقی هندی قرار نمی‌دهم. حتی در هالیوود هم همین گونه است. اتفاقاً بیش‌تر تلاش می‌کنم فیلم‌های غیرهندی را قبول کنم. بنابراین چالش اصلی چالش فیلم است نه موسیقی انتخابی برای آن. موسیقی یک بارِ احساسی مضاعف است و من هم بنا ندارم که این احساس را فقط با سیتار و طبلا رنگ‌آمیزی کنم. / برای من دنبال کردن سینمای ایران امری ضروری است چرا که در سینمای هند، سینمای هالیوود و سینمای دیگر کشورها فعال هستم و به همین دلیل سینمای ایران را هم دنبال می‌کنم. پیش از مجیدی سینمای محسن مخملباف و سمیرا مخملباف و همین طور کیارستمی را می‌شناختم، چرا که این‌ها نام‌هایی شناخته‌شده در هند بودند...

خوک (مانی حقیقی): خوک پنجاه‌کیلویی و‌آلبالویی که وارد می‌شود!
شاهین شجری
کهن: از مجموع کارهایی که حقیقی ساخته و بازی کرده می‌توان به این نتیجه رسید که او همیشه گرایشی عمیق به طنز و طنازی داشته که در چند سال اخیر با تثبیت موقعیتش و شاید تکمیل جسارتش، توانسته تمام تمرکزش را روی همین محدوده بگذارد. شاید دیگر هیچ‌وقت جدیت و رویکرد تفلسف‌آمیز فیلمی مثل کنعان در ساخته‌های حقیقی تکرار نشود؛ شاید هم بشود، چون او به طرز عامدانه و البته سرخوشانه‌ای اصرار دارد که پیش‌بینی‌ناپذیر باشد و این اصلاً یکی از دل‌خوشی‌هایش در زندگی‌ست!‌ ولی چنان‌که از شواهد برمی‌آید، هر چه در کارنامه‌اش پیش‌تر آمده دامنه‌ی طنازی و پوچ‌انگاری و ایده‌های جنون‌آمیز فیلم‌هایش گسترده‌تر شده است. به عنوان مثال...

مزرعه‌ی حیوانات
مازیار رضایی:
خوک فیلمِ بسیار بدی است که خیلی خوب ساخته شده. یک گزافه‌ی محض با بازی‌هایی خوب که در نیمه‌ی نخست کوشش می‌کند تا یک کمدی سیاه و اثرگذار باشد اما متأسفانه در پاره‌ی دوم تا حد فیلمِ تلویزیونی کِش‌داری، مناسبِ خمودگی بعدازظهر روز جمعه، فرو می‌غلتد. این هدر شدنِ فیلم به قصه‌ی آن برمی‌گردد و از آن مهم‌تر به ذهنیتِ حقیقی نویسنده که دست از علاقه به فضای شبه‌ابسوردی که ابسورد می‌پنداردش، برنمی‌دارد...

چهارراه استانبول (مصطفی کیایی): راه‌های سردرگم
مصطفی جلالی
فخر: یکی از همان فیلم‌های مدرسه‌ای کیایی که به دنبال صفت‌هایی چون خوش‌ساخت و حرفه‌ای و قصه‌گو هستند و در بهترین حالت هم کارهای درجه‌یکی نشده‌اند. فیلم‌های او در تمامی اجزا، «معمولی»‌اند و گاهی مثل عصریخبندان قصه و روابط و جذابیت بیش‌تری دارند و گاهی مثل چهارراهاستانبول، کم‌رمق‌تر از بقیه است. اما در هر حال اختلاف زیادی با هم ندارند و سبک و ساختار مشابهی دارند. فیلم‌هایی که می‌خواهند مخاطب را در فاصله‌ی قابل‌قبولی با خود نگه دارند و در عین حال عمقی هم پیدا نمی‌کنند. کارهایی که سلیقه‌ی تماشاگر را می‌شناسند و معمولاً با استناد به موضوع‌های روز، در گیشه شکست نمی‌خورند. همه‌چیز در حد متوسطی به سرانجام می‌رسد و...

می‌ترسم... کمی هم سردمه
هوشنگ گلمکانی:
چهارراه استانبول نشانه‌ی پختگی فیلم‌ساز بلندپرواز جوانی در عرصه‌ی سینمای اجتماعی است که تماشاگر عام را هدف گرفته اما نمی‌خواهد درجا بزند و به نیازها و خواسته‌های پایین‌ترین سطوح تماشاگران پاسخ بدهد. فیلم از چند جهت قابل‌توجه است. مهم‌ترین نکته، سرعت حرفه‌ای فیلم‌ساز در واکنش به یک حادثه‌ی اجتماعی است که بازتاب‌های بسیاری در جامعه داشت و احساسات بسیار برانگیخت. آتش‌سوزی و ویرانی ساختمان پلاسکوی تهران در حد یک فاجعه‌ی ملی ارتقا یافت و وارد کردن این حادثه به درامی از زندگی جمعی کوچک حاکی از نگاه حرفه‌ای کیایی است که می‌داند درک حساسیت‌های افکار عمومی و تزریق آن به مویرگ‌ها و حتی تنه‌ی یک داستان شخصی، توجه بیش‌تری برمی‌انگیزد...

ما می‌توانیم!
امید نجوان:
این که ایده‌ی محوری بارداری «پرخطر» (و در سن بالا) به صورت مستقیم از دعوت (ابراهیم حاتمی‌کیا) به خجالت نکش راه پیدا کرده البته نکته‌ی چندان عجیبی نیست (چه‌بسا این ایده می‌توانست در فیلم یا فیلم‌های دیگری تکرار شده و نتایج دیگری هم داشته باشد) اما آن‌چه عجیب و حتی می‌توان گفت بسیار عجیب به نظر می‌رسد این حجم از دست‌کم گرفتن ویژگی‌های داستان، موقعیت‌ها، لحظه‌های کمیک، طنز کلامی (و سیاسی) و مهم‌تر از همه، عدم رعایت منطق روایی در نخستین تجربه‌ی یک فیلم‌نامه‌نویس پرسابقه و قدیمی‌ست. فیلم‌نامه‌نویسی که ظاهراً با اعتمادبه‌نفسی رشک‌برانگیز این طرح را به عنوان نخستین فعالیت خود در زمینه‌ی کارگردانی ارائه داده تا...

خجالت نکش (رضا مقصودی): کمدی پاستورال
هوشنگ گلمکانی:
خجالت نکش، فارغ از موضوعش نشانه‌هایی جامعه‌شناسانه از تحولات فرهنگی و اقتصادی جامعه‌ی روستایی ایران هم دارد. یکی از جلوه‌های جدی این تغییر در چهار دهه‌ی اخیر، جابه‌جایی و تداخل طبقات اجتماعی و در این‌جا به طور مشخص، تغییر سبک زندگی روستایی است. روستای فیلم خجالت نکش جلوه مشخص پاره‌ای از این تغییرات است. در این روستا که نمی‌دانیم چه فاصله‌ای با کدام شهر بزرگ یا کوچک ایران دارد، و ساکنانش مانند فیلم‌های روستایی پنجاه‌شصت سال پیش لهجه‌ی خاصی هم ندارند...

عصبانی نیستم! (رضا درمیشیان): عصیان
نیما عباس
پور: عصبانی نیستم! در کنار دو فیلم دیگر رضا درمیشیان یعنی بغض و لانتوری حاصل نگاه دقیق او به جوانان ایران و به تصویر کشیدن مشکلاتی است که در طبقات متوسط و زیر متوسط با آن‌ها مواجه هستند. تعهدی که آگاهانه یا ناخودآگاه درمیشیان حس می‌کند و بر عهده گرفته قابل‌توجه است و در واقع حلقه‌ی اتصال سه فیلم او نیز هست...

طعم تلخ تاریخ
ریحانه عابدنیا:
عصبانی نیستم! فیلمی صریح، تلخ و خشن است. درست مثل دوره‌ای از تاریخ که قصه‌ی فیلم در آن می‌گذرد. دوره‌ای پر از رویدادهایی عجیب و تلخ و بزرگ. نوید، هم زخم‌خورده و هم راوی آن دوران است. دانشجویی کوشا و پیشرو که دادخواهی و آرمان‌جویی‌اش با خشونت و تهدید و در نهایت تعلیق از تحصیل، روبه‌رو می‌شود و او را که می‌توانست در بهزیستی مردم و بهبودی فرهنگ جامعه نقشی داشته باشد، به فروپاشی و اضمحلال درونی می‌کشاند...

نگاهی به بازی نوید محمدزاده در عصبانی نیستم!: ای خاطرهات پونز،نوک تیز ته کفشم!
محسن جعفری
راد: اساس شخصیت نوید را سکوت، انزوا، حقارت، خشونت و عصبانیت می‌سازد که شرایط فرهنگی و سیاسی و اقتصادی محیط به او تحمیل کرده است. مدام با خودش زمزمه/ واگویه می‌کند تا علاوه بر بیرون، از درون هم خفه نشود، سعی می‌کند مثل همخانه‌ای‌هایش منزوی و تارک دنیا نباشد، فریادهای او و امثال او در جریان تظاهرات بعد از انتخابات ریاست‌جمهوری، سرکوب نشود و...

جشن دلتنگی (پوریا آذربایجانی): این چند زندگی
علی شیرازی:
جشن دلتنگی قرار است از طریق نمایش تقریباً همزمان و موازی سه زندگی مختلف (با آدم یا آدم‌هایی متعلق به هر یک از این سه زندگی) و البته درگیر بودن‌ها و به‌نوعی قفل‌شدگی شخصیت‌های برآمده از هر یک از این سه زندگی، به نمایشی پذیرفتنی از سلطه‌ی شبکه‌های اجتماعی بر جزییات روابط آدم‌ها و حتی احوال درونی آن‌ها دست پیدا کند. اما چرا پوریا آذربایجانی در مقام کارگردان و یکی از دو فیلم‌نامه‌نویس اثر، در این کار موفق نمی‌شود؟...

با ترس زندگی می‌کنیم: فیلمها و سریالهایی که نطفهشان در وحشت بسته شده
شهزاد رحمتی:
بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌هایی که دیده‌ایم و می‌بینیم در واقع محصول ترس بوده‌اند؛ ترس‌های فردی، فرهنگی، روانی، سیاسی، اجتماعی و... که در مقاطع مختلف قرن بیستم به بعد به شکل غالبی بر خودآگاه جمعی نوع بشر مسلط شده‌اند و پررنگ‌تر شدن هر یک از این ترس‌ها در مقاطع تاریخی مختلف به رونق گرفتن تولید فیلم‌ها و سریال‌هایی با موضوع‌های خاص انجامیده است. در واقع هراس فزاینده و جهان‌گیر از سلاح‌های هسته‌ای و وقوع جنگ جهانی سوم در سال‌های پس از پایان جنگ دوم و وقوع فجایع هیروشیما و ناگازاکی، نقشی انکارناپذیر در شکوفایی و محبوبیت گونه‌ی علمی‌خیالی داشته است!...

نویسندگان پشت پرده یا پرتقاضاترین دکترهای شهر!
رضا حسینی:
تاریخچه‌ی فیلم‌نامه‌هایی که بازنویسی شده‌اند، پر از شگفتی و غافل‌گیری است؛ چه نویسنده‌ای نامزد جایزه‌ی پولیتزر روی یک کمدی رمانتیک از متیو مک‌کانهی کار کرده باشد و چه یک دراماتیستِ برنده‌ی اسکار به نگارش داستان یک خرس پاندای کونگ‌فوکار کمک کرده باشد. کوئنتین تارانتینو، چارلی کافمن، برادران کوئن و خیلی‌های دیگر گاهی وقت خود را صرف پرداخت آثاری کرده‌اند که بیش‌تر سینمادوستان از آن‌ها بی‌خبرند و با شنیدنش ممکن است شگفت‌زده شوند...

فیلمهای روز: تنفس (اندی سرکیس): چیزی برای مرگ باقی نگذاریم...
دامون قنبرزاده:
از همان ابتدا که تیتراژ با فونتی ساده در پس‌زمینه‌ای از مناظر سرسبز و رؤیایی نوشته می‌شود و در پی آن، عشق در یک نگاه بین رابین و دیانا شکل می‌گیرد، فضای لطیف و عاشقانه‌ی اثر خودنمایی می‌کند. شخصیت‌ها در کم‌تر از پنج دقیقه معرفی می‌شوند، عاشق می‌شوند و داستان به سمت نقطه‌ی عطف اول می‌رود، جایی که رابین طی یک بیماری نادر، دچار فلج دایمی می‌شود و تنها قادر است دهان و چشم‌هایش را حرکت بدهد...

محوشدگی (فاتح آکین): مهاجرت، فقدان و انتقام
مازیار فکری
ارشاد: سیزدهمین فیلم داستانی بلند فاتح آکین، ملودرامی دیگر به سبک این فیلم‌ساز ترک‌تبار آلمانی است. ملودرامی تراژیک که از همان مؤلفه‌های آشنای آکین در فیلم‌های مهم پیشینش بهره می‌برد. دو موضوع مهاجرت و فقدان عزیزان از مؤلفه‌های تماتیک مشترک سینمای فاتح آکین است که این بار، مایه‌ی انتقام هم بر آن‌ها افزوده شده است. بیایید ببینیم آکین چه‌گونه از این مؤلفه‌ها در محوشدگی بهره جسته است...

ایکاروس (برایان فوگل): نشانی از بهشت
نیما عباس
پور: ایکاروس فیلمی دیدنی است! فیلم فارغ از آن ‌که در چه قالبی می‌گنجد و این که داستانی نیست و مستند است اثر مهمی است که بیننده را مجذوب حکایت پرکشش و شخصیت‌های خود و سرنوشت‌شان می‌کند. نام فیلم ارجاع به افسانه‌‌ای یونانی دارد: در اساطیر یونان باستان ایکاروس پسر دیدالوس هنرور ماهر و طراح هزارتوی پیچیده و معروف دربار پادشاه مینوس است؛ هزارتویی که هر کسی وارد آن می‌شده از آن رهایی نداشته است...

رشته‌ی خیال (پل تامس اندرسن): عشق و مرگ
شاهین شجری
کهن: فیلم در درجه‌ی اول متکی به مایه‌های عاشقانه است و شکلی از انرژی را بیان می‌کند که شاید در زندگی روزمره به این شکل دیده نشود. عشق در شکل‌های مختلفی خودش را نشان می‌دهد که اغلب‌شان نامتعارف و ژرف‌تر از شکل عادی آن هستند. شکل تشدیدیافته‌ی عشق چه در عشق رینولدز به حرفه‌اش و چه در عشق آلما به رینولدز دیده می‌شود. فیلم یک واکاوی و خوانش فلسفی در مورد عشق است و انرژی درونی‌اش را از هیجان‌های لحظه‌ای شخصیت‌ها می‌گیرد...

نمای متوسط: لال (دانکن جونز): سایه‌ی سنگین «بلید رانر»
رضا حسینی:
غم‌انگیز است که کارگردان فیلم‌های درخشانی چون ماه (2009) و کد منبع (2011) در کارنامه‌اش به چنین فیلمی رسیده است؛ حتی پس از فیلم استودیویی وارکرفت: شروع (2016) می‌شد از او دفاع کرد چون مشخص بود که کار خودش را کرده است و سابقه‌ی فیلم‌سازی برای استودیوها نیز نشان می‌داد که او روی‌هم‌رفته به نتیجه‌ی قابل‌قبولی رسیده است. اما حالا با این فیلم که می‌دانیم توسط نتفلیکس تهیه شده و بودجه و شرایط لازم برای تولیدش مهیا بوده است، دیگر هیچ جای دفاعی باقی نمی‌ماند.

دخلی به سلیقه ندارد: علیه سه فیلم تحسین‌شده‌ی 2017 (شکل آب، فرار کن و مادر!)
امیر پوریا:
این نوشته كه در دو شماره‌ی پیاپی مجله می‌آید، با دل‌زدگی و دل‌درد بسیار (دومی بر اثر شدت خنده) از جوایز اسکار مهم دو فیلمشکل آب (گی‌یرمو دل تورو، 2017) و فرار کن (جردن پیل، 2017) و ذوق‌زدگی جمعی از سینمادوستان ایرانی نسبت بهمادر!(دارن آرونوفسکی، 2017) و از آن سو، با وجد و هیجان نسبت به دستاوردهای سینمایی و عاطفی نو و نوین سه فیلمدانکرک(کریستوفر نولان، 2017)،رشته‌ی خیال(پل تامس اندرسن، 2017) وپست(استیون اسپیلبرگ، 2017) است، سعی خواهد کرد اهمیت معیارهای زیبایی‌شناختی را با اهلیتِ امور انسانی درآمیزد و برای قضاوت این فیلم‌ها و برخی فیلم‌های هم‌رده‌شان در محصولات انگلیسی‌زبان سال گذشته‌ی میلادی، کنار هم بگذارد...

فلاشبک در نمای متوسط: دو وسترن اصیل، ساده و صمیمی
هوشنگ راستی: مرد قانون
(مایکل وینر) وسترنی است اصیل، صمیمی و روشنفکرانه. مرد قانون از آن وسترن‌های جان‌دار و فراموش‌نشدنی است که بعد از پنج بار دیدن هنوز هم همان گیرایی اولیه را دارد. به آنها بگو ویلی بوی اینجاست (آبراهام پولانسکی) یک وسترن معمولی نیست. فیلمی است که به‌ظاهر ساده می‌نماید اما در واقع دارای عمقی شگرف و قابل‌تأمل است. ویلی بوی فیلم آدم‌هاست؛ شناختی دقیق و استادانه از زندگی فلاکت‌بار سرخ‌پوستان و ستم سفیدپوستان بر آن‌ها...

آخرین رقص ملکه‌ی مار: سری دوی خاموش شد
التفات شکری
آذر: سری‌ دوی خیلی زود سوپراستار شد و نام و حضورش در هر فیلمی ضمانت فروش بالای آن فیلم بود. او در فیلم‌های تمامی ایالت‌های هند ایفای نقش کرد. آشنا به چند زبان هندی بود و هوش بالایی داشت و دیده می‌شد که در یک زمان در سه ایالت هند با سه زبان مشغول به بازی است و هر سه را به بهترین نحو اجرا می‌کرد. تمامی کارگردانان صاحب‌نام هندی سری ‌دوی را برای بازی در فیلم‌های‌شان دعوت می‌کردند و او با تمامی سوپراستارهای مرد هندی دوره‌ی خودش هم‌بازی شده است...

دوران طلایی سینمای کمدی صامت: بخش سوم: هرولد لوید، شهروند خوش‌شانس
شهرام جعفری
نژاد: در مرور سینمای کمدی صامت، بی‌انصافی است که هرولد لوید را تحت‌الشعاع نبوغ چاپلین و کیتن، کم‌قدرتر از آن دو بدانیم. درست‌تر آن است که او را شوخی‌پردازی در اندازه‌ی خود و بی‌تردید با جذابیت‌های بسیار بخوانیم. آن‌چه غالباً فراموش می‌شود، آن است که لوید در روزهای طلایی خود، همپای چاپلین و کیتن، قدر و منزلت داشت و چون در طول یک دهه، یازده فیلم ساخت، حتی از آن دو، درآمد بیش‌تری کسب کرد!...

گریز از سایه: گفت‌وگوی اختصاصی با فرانکو نرو
حسـن حسینی: خودرأی خودستای دوست‌داشتنی. اگر بخواهم فرانکو نرو را بر مبنای دیدار کوتاهی که با او داشتم توصیف کنم، از این واژه‌ها بهره می‌گیرم. در آغاز گفت‌وگو سخت کلافه بود. می‌گفت شب قبلش یک ساعت بیش‌تر نخوابیده. دلیل دیگر کلافگی‌اش، آشفتگی و بی‌نظمی‌ای بود که در چند روز اقامتش تجربه کرده بود (بعداً که گفت از عکس گرفتن بیزار است، فهمیدم سلفی‌های بی‌شماری که هموطنان با او گرفته‌اند هم مزید بر علت شده). اما وقتی بحث گل انداخت، روی دیگر سکه را دیدم؛ مردی زنده‌دل، پرانرژی و با حواس جمع که سعی می‌کرد چیزی را از قلم نیندازد. حیف که وقت گفت‌وگو کم بود، و الا نکته‌های بسیاری راجع به تاریخ سینمای ایتالیا از او می‌آموختم.از بابک کریمی سپاسگزارم که زمینه‌ی انجام گفت‌وگو را فراهم کرد.

2 لینک این مطلب


صفحه اصلی  وبلاگ مسعود مهرابی نمایشگاه کتاب‌ها تماس

© Copyright 2004, Massoud Merabi. All rights reserved.
Powered by ASP-Rider PRO